آيه هاي دلنشين

حرفهایت چه به دل میشنید خداااااااا....
 
رمضان-۱۱
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤ : توسط : در پی او ...

سلام... امروز روز احسان است و نيکی ... خودتان بخوانيد :

http://www.tebyan.net/Monasebat/83/07/html/doa_rooz_11.htm


راستی... چقدر دلمان ميخواهد دوای دردمان را پيدا کنيم... هان؟... اين هم دوای درد همه ما... درمان درد سينه مان... درمان قلبمان... درمان دلهای شکسته مان... بخوان:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ

قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ

 وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ

وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ

اى مردم‏! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است‏؛

و درمانى براى آنچه در سينه‏هاست‏؛

[درمانى براى دلهاى شما؛] و هدايت و رحمتى است براى مؤمنان‏!

قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ

 فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ

هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ

بگو: (به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند؛

كه اين‏، از تمام آنچه گردآورى كرده‏اند، بهتر است‏!)

جزء 11 سوره يونس آيه 57 و آيه 58


شفای دل همه ما در اميد به فضل و رحمت خداوند است... شاد بودن به مهربانی های او...

حاشا که من به موسم گل ترک می کنممطرب کجاست تا همه محصول زهد و علماز قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفتکی بود در زمانه وفا جام می بیاراز نامه سیاه نترسم که روز حشرکو پیک صبح تا گله​های شب فراقاین جان عاریت که به حافظ سپرد دوست من لاف عقل می​زنم این کار کی کنمدر کار چنگ و بربط و آواز نی کنمیک چند نیز خدمت معشوق و می کنمتا من حکایت جم و کاووس کی کنمبا فیض لطف او صد از این نامه طی کنمبا آن خجسته طالع فرخنده پی کنمروزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

 

 

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافيت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر

زان که زد بر ديده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای

بو که بويی بشنويم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقيان بزم جم

گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنيد

زينهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پريشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست

بنده شاه شماييم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما

می‌کند حافظ دعايی بشنو آمينی بگو

روزی ما باد لعل شکرافشان شما

 

دوستان... ده روز از ميهمانی گذشت... يک سوم ... چقدر استفاده کرده ايم؟... چقدر تکيه کرده ايم به دستان مهربانش... به مهربانی ميزبان کريممان...؟ چقدر حواسمان به نگاهش بوده... چقدر ادب يک مهمان را داشته ايم؟... چقدر حسن ظن داشته ايم بدو؟ چقدر منتظر کرامت و گوشه چشمی از او بوده ايم؟... چقدر؟... هنوز دير نشده... فقط کافی است تصميم بگيريم که اگر مهمان لايقی هم نيستيم لااقل مهمان ادب داشته باشيم.... از ادب بگو....
التماس دعا ....