وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَـکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ 

و هنگامى که موسى به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببینم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى دید! ولى به کوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى دید!» اما هنگامى که پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را همسان خاک قرار داد; و موسى مدهوش به زمین افتاد چون به هوش آمد، عرض «خداوندا! منزهى تو (از اینکه با چشم تو را ببینم)! من به سوى تو بازگشتم! و من نخستین مؤمنانم!» «سوره اعراف آیه ١۴٣»

 

چه میتوانم بگویم وقتی دل من آنقدر زنگار گناه گرفته که حتی از کوه هم سنگ تر است...

بر من جلوه می کنی... در آغوشت میهمانم و هنوز غرق غفلت

خدایا ! بیدارم کن!

کمتر از ذره نه ای... پست نشو... مهر بورز...

خدای من... کی میشود تو هم آرزوی من باشی !

کی میشود خودت آرزویم باشی... نه پول... نه مقام... نه اعتبار

نه خانه و ماشین... و نه اهل و عیال و خانمان...

خدای من ... کی میشود دل من آنقدر بزرگ شود که برای تو جا داشته باشد

کی میشود مشتاق تو باشم و آرزوی دل بیمار من باشی...

میشود به حرمت میهمانی ات و امروز که روز نهم آن است...

امروز مرا نو کنی... تازه کنی... با بزرگ شدنم ...

میشود از امروز آنقدر بزرگم کنی که آرزوی من باشی...

/ 0 نظر / 6 بازدید